خرید بک لینک
شنبه ده دی بود که میخواست بره اصفهان و به من گفت بیا با هم بریم چون دقیقا همون روز مامان بابا هم میخواستن برن مشهد با هاپیماما ساعت 4 صبح از خونه حرکت کردیم و مامان بابا هم قرار بود 6 بروند خلاصه ما هفت و نیم رسیدیم اصفهان همونجا تو ترمینال صبحانه نیمرو خوردیم و بعد رفتیم تا به کار اداری م برسیم تا حدود ده و نیم اونجا بودیم و کارش طول کشید بعد سوار اتوبوس شدیم و رفتیم استانداری اونجا هم تا یازده و

برچسب: آینه,چراغ, نویسنده: یگانه کاظمی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 4:35

خاله پدر شوهرم دو ماه پیش خیلی ناگهانی از دنیا رفت و در پی مراسمش کلی عروسی کنسل شد و هه خیلی ناراحت بودن تو مراسمش شوهرم هم خوند و اونا تصمیم گرفته بودن هر هفته خونشون جلسه بگیرن خلاصه هر هفته ما هم میرفتیم خونشون و مهدی براشون میخوند و دعای کمیل خوندیم هفته های بعدی هم خونه فامیل های دیگه شون بود اون هفته پدر جاری هم بعد کلی بیماری فوت کرد ...و حسابی در گیر مراسم بودیم همه اینها گذشت و گذشت خدا

برچسب: خاله, نویسنده: یگانه کاظمی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 4:35

چن هفته پیش بود که براش اس اومد که برای امتحان شفاهی باید بریم قم

قرارا شد اون روز رو مرخصی بگیره و همه با هم بریم

خیلی روز پر استرسی بود و ما رفتیم حرم و براش دعا میکردیم که امتحان رو خوب بده

خیلی از سوال ها رو نتونسته بود جواب بده

و نمیدونه دقیق قبول میشه یا نه

و ما هم توکلمون به خداست

تا چی بخواد

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۵ساعت 18:44 توسط ... |

برچسب: امتحان,مداحی, نویسنده: یگانه کاظمی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 4:35

پانزدهم فروردین بود که زن داداشم جشن زایمان گرفت و همون آفتاب

خیلی خوب بود و من عمه بودم و کلی پز دادم

شلوغ شده بود

و همه اومده بودن البته از فامیل ما همه بودن

و شکر خدا به خوبی و خوشی گذشت

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد ۱۳۹۶ساعت 14:47 توسط ... |

برچسب: زایمان, نویسنده: یگانه کاظمی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 4:35

بلاخره بعد از کلی چیدمان خونه و خستتگی های جهاز چیدن ما هم 18 اردیبهشت رفتیم سر خونه زندگیمون روز ولادت آقا علی اکبر بود و ما تصمیم گرفتیم این روز رو انتخاب کنیم روز دوشنبه خیلی خوب بود الحمد لله همه چی به خوبی گذشت مهمون ها از قم و تهران اومدن و من فکر نمیکردم این همه آدم بیان و شب خونه برادر شوهرم شام بودیم و ما رفتیم خونه خودمون بخوابیم اما پشه ها نزاشتن تا نزدیکای صبخ بیدار بودیم و من دیدم او

برچسب: عروسی, نویسنده: یگانه کاظمی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 4:35

صفحه بندی